تبليغاتX
رؤياهاي بدون امضاء
رؤياهاي بدون امضاء
قمری 2


روزهای بچگی خوب بود

یا خوب خواهد بود
روزهای مدرسه ی شریعتی
آن روز رفتم و دیدم مدرسه مان را خراب کرده اند تا هیچ خاطره ای از آن نداشته باشیم
من این روزها غم دارم
دیشب یکی می گفت غم داشتن نوعی بیماری است
این طوری است دیگر
های ای روزهای طولان ی بلند
های قمری دو
از خودت برایم خبر بگذار
دارم به بیماری نوستالژی مبتلا می شوم
بیماری ای که یاد اولین دوست دوران دبستانم می افتم
و فکر می کنم که به او زیاد احتیاج دارم
و شب ها خوابش را می بینم
شاید اگر حالا ببینمش هیچ اشتراکی با هم نداشته باشیم
اما قمری 2 از خودت و از امین برایم خبر بیاور
روزگار سختی است.
همین که رئیس جمهورمان فکر می کند ما زندگی راحتی داریم و شب ها آسوده می خوابد برایم کافی است
ما که چیز دیگری نمی خواهیم
کورت عزیز این روزها قمری 2 برایم از خودش خبر گذاشته
می بینی چه دوستان خوبی دارم
عینِ عینِ تو
  

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:28  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

کورت جمهور


کورت جمهور

نگران نباش کورت عزیز

درست می شود

ما هم رییس جمهور داریم

صبح ها از  خواب بیدار می شود

در آینه نگاه می کند

صورتش را شسته نشسته از خانه بیرون می رود

از سر کوچه شان گوجه از نوع فرنگی اش می خرد (فکر کن)

و به تئاتر می رود

و گوجه های گندیده را به سمت بازیگران

تماشاگران

نویسندگان

و کلیه ی سروران معظم و معززی که در جلسه ی فوت

معارفه

تودیع

تادیب

شرکت ثبت کرده اند

به حساب صندوق ذخیره ی ارزی پول واریز کرده

و با در دست داشتن اصل مدرک

به دیار باقی شتافت

در پایان قابل ذکر است

مجلس زنانه نیز در همان مکان برپا

برجا

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:32  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

مرثیه برای کورت




نگفتم تاریکی بد است؟
آسمان هم که بد بود شاید از هوا پر
شیرین ترین خاطره شاید از آب به هوا پرتاب
شد ترانه ی دل دل من که بی هو و بی حواس
سگ را به خانه دعوت کردم
با واق واق
با چاق چاق
با راق راق
کمی باد که از سرم پر زد و باران گرفت
ابر
بر سر
سبزه چو من
راه به جایی برده ست
دلم برایت تنگ
تنگ
تنگ تر کورت عزیز ماتحتت را بکن
تا خواب های خوب ببینی
شب خوش روزگار خوش بی باد رفته در پر
مرا هم با خود ببر
دوست دوران بچگی را که دیدی
یک لگد کن در ماتحتش
و هلش ده
هلش ده
یک زن خوشگلش ده

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

کمی با تاخیر

خیلی بامزه است جهان
این طوری اصلا صلاح نیست زندگی کنیم
باید راه دیگری برای زندگی بیابیم
مثلا سرمان را محکم بکنیم توی توالت و فریاد بزنیم
(این قسمت صدای فریادهای من است توی توالت که شنیده نمی شود)
آن روز داشتم یک فیلم نه چندان جالب می دیدم
توی آن یک نفر به یکی دیگر گفت: عجب دولتی داریم!
آن یکی گفت: فعلا تنها دولتی است که وجود دارد.
بنابراین رای دادن خوب است.
ما رای می دهیم
شما رای می دهید
همه رای می دهند تا بعضی ها رای بیاورند.

آن روز توی اتوبوس نوشته بود: لطفا از دادن       خودداری کنید.
البته فکر نامربوط نکنید
منظورش پول نقد به راننده بود.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:37  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

بدون شرح
 

پست «غيرتخصصي» مشايي؛شنيديم اسفنديار رحيم مشايي معاون رئيس جمهور، رئيس سازمان ميراث فرهنگي و رئيس مرکز مطالعات جهاني به عنوان نماينده رئيس جمهور در کارگروه نفت منصوب شد. به گزارش مهر وي در حاشيه جلسه هيات دولت در پاسخ به اينکه عضويت در اين کارگروه چه حد با تخصص مشايي سازگار است، گفت؛ در اين حوزه به تخصص نياز نيست و مساله مهم تخصص مديريتي است که من به آن نياز دارم.

منبع: روزنامه ی اعتماد

|+| نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:28  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

روز سگی
 

روز بعد از مردن سگ

روز آغاز تجدد

در کنار ماه نخشب

بی پدر زر زر نکن خر

ای همه جای تباهی

ماه های بی خیالی

با همه حالی به حالی؟

تو چرا من را نخوایی

تازه شو با این ترانه

سگ به سگ

قد قد قدینا

(و این گونه است که باد ما را سر حال خواهد آورد)

روز بعد از رفتن سگ

روز تبعید تغافل

ماه من تو در چه حالی؟

دوستی با من

(بیا با هم برویم زیر باد و باران تا عرق کنیم)

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:42  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

تهران
 

راستی در تهران چه خبر

روز به خیر

امروز من کمی حوصله دارم و می خواهم از همه چیز بنویسم

می خواهم بنویسم چقدر خانه دار بودن خوب است

چقدر دوست دارم بنشینم و الان یک فیلم از فردین نگاه کنم

دوست دارم همین حالا گوشی تلفن را بردارم و به رضا مهدوی زنگ بزنم و بپرسم

از تهران چه خبر رفیق

دوست دارم بپرسم شما هنوز برنامه ی محمد صالح علا را می بینید

دوست دارم خانه باشم و آزادی برایم چای بریزد و من به عالم و آدم فحش بدهم

به آن هایی که کلاه گذارند

به آن هایی که کلاه بردارند

فحش خار مادر

فحش های خیلی خوب کثیف

دوست دارم یک خاطره ی مشترک من و رضا مهدوی را تعریف کنم

یک روز من و رضا مهدوی و یکی دیگر داشتیم نصف شب توی جلفا می آمدیم پایین

بوهایی آمد

بوهایی با بوی تند زرد رنگ

آن یک نفر دیگر گفت:

به به چه بوی گند خوبی

هنوز هم دلم می خواهد فحش بدهم

نوستالژی داشته باشم

و هی مدام فحش بدهم

راستی رضا مهدوی! در تهران چه خبر؟

|+| نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:3  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

تنها صداست

تنها صداست که زیر ماشین له می شود

 

نه، من صدایم را می خواهم

دیگر راحت شدم

گور پدر هرچی آدم کلنگی یه

نه، نه، من صدایم را می خواهم

سرت رو برگردون اون طرف و تف کن تو صورت هرچی نه بدترش که فحش داد

بهش می گم اگه بخوای منو اذیت کنی سرت رو می کنم زیر آب

قل قل

قل هو ال..

نه، من صدایم را از دست داده ام

بهش می گم اینا همه اش مال هذیونه

من تب دارم

چهار روزه

تب و لرز و نمی تونم حرف بزنم

آخه مادر قحبه صدامو می خواستی واسه چی که اونو گرفتی؟

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:49  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

هر دم از این باغ

هردم از این باغ خری می رسد

 

ما که نفت را بشکه ای نزدیک به ۱۰۰ دلار نمی فروشیم و دلار که اصلا شبیه به کاغذ نیست. والحمدالله نفت که توی سفره مان می جوشد.

چند روز پیش رفته بودم اداره ی کتاب. بعد از یک سال هنوز به کتاب "ماهی که توت فرنگی ها سرخ می شوند" مجوز نداده اند. تازه کتاب من که مدت کمی است که آن جاست. زنی که اپراتور بود گفت بگذار زنگ بزنم مقامات بالاتر ببینم کتابت کجاست؟ شروع کرد با یکی صحبت کرد. بعد از چند لحظه دستش را گذاشت روی دهنی گوشی و گفت: این ها با همکارهای شان این طوری رفتار می کنند فکر می کنی با تو چه طور رفتار می کنند؟

این طوری است دیگر. الحمدالله هنوز به کتاب من مجوز نداده اند. با این که دوبار برای خواندن رفته پیش حضرات. بعد هم می گویند که یک نامه ی اعتراض آمیز بنویس و یک نسخه از کارت را هم بیاور.

واقعا آن آقایی که به کتاب "خاطره ی دلبرکان غمگین من" مجوز نشر داده حقش بوده که اخراج شود. (این هم یک اظهار نظر فاشیستی از من)

این روزها هم که خدا را شکر رودکی شد مال تاجیک ها.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:4  توسط بهاء الدين مرشدي  | 

ماجرای آشنایی من و نجف

ماجرای آشنایی من با نجف برمی گردد به زمانی پیش از این عکس.

ترجمه های اش را تا آن جا که در دسترسم بود خوانده بودم. ولی بیش تر اسم های گنده و چهره های شان را توی روزنامه می دیدم. آن روزها من توی کتابفروشی کار می کردم. کتابفروشی هم روزنامه ی همشهری ای را می فروخت که غلامحسین کرباسچی مدیر مسوول اش بود. من روزنامه خیلی دوست داشتم. پدربزرگم را متقاعد کرده بودم که روزنامه مشترک شود تا بعدش یک نسخه روزنامه مال خودم باشد و صفحات ادبیاتش را قیچی کنم و توی دفتر بچسبانم.

در یکی از روزهای همشهری این روزنامه عکسی را چاپ کرد که بی شک این عکس بود. خوش حال شدم که مطلبی از نجف دریابندری دارد. سر تا ته اش را با لذت خواندم. ولی هیچ نشانی از نجف نه توی تیتر و نه توی متن نبود. دوباره خواندم و به خودم نهیب زدم که بهاء الدین تو با این سر به هوایی نمی توانی به جایی برسی. دوباره خواندم. بازهم هیچ نشانی نبود. تیتر مطلب چیزی شبیه این بود. دلایل سفید شدن موی سر. فکر می کنم می توانم این نتیجه را بگیرم که:

این عکس تزئینی است.

|+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 18:13  توسط بهاء الدين مرشدي  |