تبليغاتX
رؤیاهای بدون امضا

 

به دختر در رویاهایم سلام می کنم
و می گویم:
شما خانم قشنگی هستید
رویاهای من به من دروغ گفته اند انگار
رویاهای من به دختر چیز دیگری گفته اند 
که این طور دختر از من دور می شود
و جواب رویاهای مرا نمی دهد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 19:46 توسط بهاءالدین مرشدی |


نگاه حسن محمودی به کتاب رویای این پاریسی دیوانه


منبع: روزنامه فرهیختگان

«ماهی که توت فرنگی‌ها سرخ می‌شوند» نخستین مجموعه داستان بهاء‌الدین مرشدی بود که گرچه ناشرش هم نشر چشمه بود، اما چندان مورد درنگ قرار نگرفت. از آنجا که هنوز موفق به خواندن این مجموعه نشده‌ام، نمی‌توانم درباره عدم‌دیده‌شدن آن نظری بدهم. آنچه پای بهاءالدین مرشدی را به این بند از ستون هزارتو باز کرد، باعث و بانی‌اش سرمستی خاصی است که از خواندن مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه» مرشدی نصیبم شد. در صفحه چاپ اول فرهیختگان، پیش از این بخشی از رمان مرشدی را منتشرکردیم که در واقع بهانه اصلی خواندن مجموعه داستان دومش شد. «رویای این پاریسی دیوانه» قصه گریز است. نه که قصه نداشته باشد، لذت خواندنش برای من از بابت خط و ربط‌هایی است که بین خرده‌روایت‌ها در هر قصه به کار گرفته است. مرشدی به‌طور هوشمندانه‌ای مخاطب خود را از چند و چون ساخت‌وساز داستان‌ها به وجد می‌آورد. مجموعه دوم او داستانگو نیست، اما به شدت جذاب است. «رویای این پاریسی دیوانه» را نشر  افکار منتشر کرده است. امیدوارم این یکی به سرنوشت مجموعه نخستش دچار نشود. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 18:1 توسط بهاءالدین مرشدی |


این اصلاْ درست نبود
من به دورها خیره بودم
و دورها از من می گریخت
و این اصلاْ احساس خوبی نبود که داشتم
این درست
عین حرف هایی بود که می خواستم
اما نبود
و در این میان تنها عنصر دوری بود که شکل می گرفت
و هی دورتر می شد
دورتر می شد
دور می شد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 14:22 توسط بهاءالدین مرشدی |


همین مسیر است که مرا وارونه می کند
و سمت آب ها را به سمت من کج می کند
این مسیر روزهای من است
مسیر آب ها
و صورت من.

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 1:0 توسط بهاءالدین مرشدی |


نگاهی به مجموعه داستان «رویای این پاریسی دیوانه»

میثم غفوریان صدیق

 

 

منبع: روزنامه فرهیختگان

«دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم دنیای پرکنشی نیست. دنیایی تخت است. دنیایی که در آن هیچ جنی وجود ندارد. دنیایی غیردراماتیک!» - بخشی از داستان «پنج داستان از کتاب معجزه».

و چه نقض غرضی از این بهتر – هوشمندانه‌تر – در شروع یک داستان، داستانی که در ابتدای یک کتاب تعریف می‌شود. دنیای داستان‌های بهاءالدین مرشدی البته شبیه هیچ‌کدام از این تعاریف نیست، اتفاقا دنیایی پرکنش، پر اتفاق و دراماتیک است و شاید اگر بخواهم اولین جمله‌ام را درخصوص کتابی که بهاءالدین مرشدی نوشته بنویسم، بشود این جمله: داستان‌های بهاءالدین مرشدی را نمی‌توان به صورت دقیق شناخت یا ارزیابی کرد، اما می‌توان دوست داشت، این عدم شناخت، البته به‌معنای عدم دسترسی به کنه معانی و تصاویر داستان‌های او به معنای عامش است. چنانچه خواهیم دید. تفسیر و تأویل قابل استخراج از متون نوشته‌شده توسط نویسنده، ماهیت پراکنده، نامنسجم و غیرمتمرکز دارند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 17:21 توسط بهاءالدین مرشدی |


اینجا اتفاق ها کشدار هستند

بعد کش می آیم و

بعد سرم را توی دست می گیرم

خودم را به نفهمی می زنم

چیزهایی را می بینم و به روی خودم نمی آورم

این ها اتفاق ها

و اندوه های باورپذیر زندگی من است

باور نمی کنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 12:31 توسط بهاءالدین مرشدی |


هی به روزایی که پشت هم اومد و دستم نرسید بهش
بعدشه که همه اش خودمو کنار می کشم
داد می زنم
به همه فحش می دم و ناسزا می شنوم
که اینم شد زندگی آخه
که چرا نمی شه یه حرف صاف و سالم زد
بعدشه که به خودم هی می گم از اینجا برو
دیگه باد برده شناسنامه ی من

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 11:47 توسط بهاءالدین مرشدی |


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 17:16 توسط بهاءالدین مرشدی |


خاطراتم رو ریخته بودم جلوم

منبع: روزنامه فرهیختگان

چند روز پیش بود که خاطراتم رو ریخته بودم جلوم
هرچی تلاش کردم یکی از خوباش رو جدا کنم
نتونستم
یعنی گشتم
نبود
فقط یکی از خاطره­‌هام بود که هرچه گشتم پیداش نکردم
یکی از خاطره‌های خوبم کم شده بود
همون که داشتیم توی پارک قدم می­زدیم
یکهو یه چیزی شبیه خاطره جلومون سبز شد
و بعدش خودش رو به من نزدیک کرد
و در گوش من یه چیزی گفت
یادته عصبانی شدی
عصبانیت تو اصلا موضوع خاطره­‌ی ما نبود
ولی خودش یه‌نشونه بود
آره! حالا که دارم درست فکر می‌­کنم
می‌­بینم تو توی اون ماجرا مقصر بودی
وگرنه چرا حالا باید خاطره‌­ی من
یکی از خاطره‌های خوبم گم بشه
این اصلا اتفاقی نیست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390 23:38 توسط بهاءالدین مرشدی |


«آخرين انار دنيا» و «روياي اين پاريسي ديوانه»

شمس‌لنگرودي

 

 

منبع: روزنامه شرق

هرچه خواندني توي دست‌تان است بگذاريد زمين و «آخرين انار دنيا» را برداريد. شاهكاري غيرمنتظره ظريف، معصومانه، عميق با تخيلي شگفت‌انگيز و باور نكردني كه «بختيارعلي» نويسنده كرد عراقي نوشته و تاكنون به زبان‌هاي آلماني، روسي، عربي، انگليسي و چندين زبان ديگر ترجمه شده است.
چطور ممكن است در همسايگي ما نويسنده‌اي چنين رمان عجيبي بنويسد و ما چطور ‌بايد درس‌مان را مي‌آموختيم كه در سيلان ذهني آرام (كه به نظر مي‌رسد انگار هر تصوير رمان به راه جدايي مي‌رود) همه‌چيز گرد چند محور اساسي جمع شود به گونه‌اي كه هم اهل ادب دوستش بدارند و هم خواننده متعارف.
آخرين انار دنيا درباره جنگ است، درباره رهبران سياسي، فقر، عشق، مرگ، معصوميت‌هاي پايمال شده! اما اين موضوعات بهانه نمي‌شود كه نويسنده به زاري مرسوم (از موضع برتر) به دفاع از مردم بپردازد.
بختيارعلي در اين اثر همراه و هم‌قدم مردم و در دفاع از حقوق اساسي‌شان مي‌نويسد اما نه عليه كسي شعار مي‌دهد و نه از قداست توده‌ها مي‌گويد. همه‌چيز در دستش جمع مي‌شود تا به اثري انساني، جاودانه و خلاقانه بدل شود. آخرين انار دنيا رماني عجيب است كه در وضعيت عادي مي‌توانست تيراژي يك ميليوني در جمعيتي 75 ميليوني داشته باشد. امكان خواندن اين كتاب را ترجمه خوب آرش سنجابي و نشر افراز فراهم كرده‌اند.
و اما اثر ديگر كه در جواني من از ژانرهاي منقلب‌كننده من بود و اكنون نيز پيگير آنم، مجموعه داستان «روياي اين پاريسي ديوانه» است. روياي اين پاريسي ديوانه عصياني عليه قوانين موجود داستان‌نويسي است و مرز باريكي كه اين داستان‌هاي كوتاه را از اثري غيرداستاني جدا مي‌كند، به ويژه داستان اول اين كتاب است كه توانايي «بهاءالدين مرشدي» نويسنده را نشان مي‌دهد. نثري دقيق و محكم و‌ برانگيزاننده و جاندار (در سراسر كتاب) و در همين داستان «پنج داستان از كتاب معجزه» نشان مي‌دهد كه او مي‌داند كه چه نمي‌خواهد، مي‌داند و نمي‌كند، نمي‌خواهد كه طبق رسوم بنويسد، مي‌خواهد نرم‌هاي موجود را بشكند. كساني كه عادت به خواندن آثار كلاسيك‌شده دارند بي‌ترديد از اين مجموعه راضي برنمي‌گردند اما من خواندن اين اثر را براي ديدن نوعي ديگر از داستان‌نويسي به خوانندگان جوان توصيه مي‌كنم. روياي اين پاريسي ديوانه ديدني است. ناشر اين كتاب نشر افكار است.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390 14:22 توسط بهاءالدین مرشدی |


معرفی «رویای این پاریسی دیوانه» در روزنامه ی اعتماد

 

منبع: روزنامه اعتماد

خبرهایی درباره ی کتاب و نقدهایی را می توانید در این لینک ها بخوانید:

تادانه

وبلاگ میثم نبی

پاریسی دیوانه چه باید می نوشت؟

خبرگزاری مهر

خبرگزاری ایبنا

 

مجموعه داستان «روياي اين پاريسي ديوانه» را نشر افكار منتشر كرده است. نشر افكار چندي است دست به انتشار مجموعه داستان و رمان زده است كه آنها را زير عنوان «قصه­ نو» به بازار نشر معرفي كرده. «روياي اين پاريسي ديوانه» نوشته­ «بهاءالدين مرشدي» هشتمين شماره از اين مجموعه است. اين مجموعه داستان شامل 10 داستان كوتاه است كه هركدام ويژگي ­هاي خاص خود را دارند. مرشدي در اين داستان ها دست به تجربه هاي زيادي در امر داستان زده است. تجربي بودن اين كتاب زماني مشخص مي شود كه هيچ كدام از داستان هاي اين كتاب هيچ گونه قرابت ساختاري، تكنيكي و فرمي با هم ندارند و هركدام رفتار خاص خود را دارند. بنابراين با مجموعه ­اي متنوع سروكار داريم كه هر داستان آهنگ، ريتم و شكل خاص خود را دارد. در اين كتاب با داستان هايي حتي بدون پي­رنگ هم مواجه مي­ شويم كه در نهايت شكل داستاني خود را بدون توجه به عنصر پي­رنگ حفظ كرده اند. نمونه­ اين نوع داستان در اين مجموعه مي توان به داستان «شناسايي» اشاره كرد. يا در نوع خاطره داستاني مي توان به داستان نخست كتاب اشاره كرد كه در عين اينكه يك خاطره را روايت مي كند ما با داستان نيز مواجه هستيم. در واقع وجوه داستاني خاطره در داستان «پنج داستان از كتاب معجزه» به نمايش گذاشته مي شود. در چند داستان ديگر مجموعه نيز مي توان تكنيك داستان هاي چندتكه يا اپيزوديك نيز ديد. اين نوع ساختار داستاني در داستان «شما نمي خواهد نگران باشيد» جلوه­ بيشتري دارد. يا در داستان دوم مجموعه با نام «آنام» مي توانيم عنصر دراماتيك و ساختار نمايشنامه ­يي را در آن ببينيم. اين داستان تشكيل شده از ديالوگ­ ها و منولوگ هاي يك زن و مرد كه در آرزوي بچه هستند و براي داشتن بچه تلاش مي كنند كه در نهايت نيز با ساختاري خارج از عرف، داستان به انجام مي­ رسد. در داستان ديگري از اين مجموعه مي توانيم عنصر قصه هاي پريان را ببينيم كه نويسنده از اين ساختار به نفع داستانش استفاده كرده. داستان «اتاق پشتي» از قصه هاي پريان الهام گرفته شده و روايت قصه داستاني به خود گرفته است. يا خلق فضاي وهم­ آلود را در داستان «پنج­شنبه هايي كه آخر هفته نيست» مي توانيم ببينيم. ساختارها و تكنيك ­هاي تجربي در مجموعه­ «روياي اين پاريسي ديوانه»، توانسته مجموعه­ يي متنوع از داستان را پديد بياورد كه هر داستان ساز خود را در مجموعه مي­ زند و هيچ پيوستي با ديگر داستان هاي مجموعه ندارد، نه از لحاظ محتوا و نه حتي از نظر فرم و تكنيك داستان­ پردازي. داستان هاي ديگر اين مجموعه، «الهي مرگ بگيري قورباغه»، «هميشه آقاي پستچي نامه ها رو مي ­رسونه، هي آقاي پستچي نامه ها رو مي رسونه» و «نامه­ عاشقانه» هستند.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390 22:36 توسط بهاءالدین مرشدی |


دومين مجموعه‌ي داستان بها‌ءالدين مرشدي منتشر شد

 

منبع: ايسنا

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي مرشدي، مجموعه‌ي داستان «رؤياي اين پاريسي ديوانه» از سوي نشر افكار منتشر شده و از روز دوشنبه، توزيع آن آغاز مي‌شود. او البته گفت، داستان «رؤياي اين پاريسي ديوانه» از اين مجموعه حذف شده است.

اين مجموعه با داستان‌هاي «پنج داستان از کتاب معجزه»، «آنام»، «شما نمي‌خواهد نگران باشيد»، «روزي که برف...»، «الهي مرگ بگيري قورباغه»، «نامه‌ي عاشقانه»، «شناسايي»، «هي آقاي پستچي»، «پنج‌شنبه‌هايي که آخر هفته نيست» و «اتاق پشتي» همراه است و به گفته‌ي نويسنده، يک‌سري کار تجربي است که بين سال‌هاي 80 تا 85 نوشته شده‌اند و هرکدام‌شان يك نوع روايت خاص خود را دارند و معمولا هم با هم فرق مي‌کنند.

بهاء‌الدين مرشدي زاده‌ي سال 1359، دانش‌آموخته‌ي كارشناسي ارشد ادبيات نمايشي است و پيش‌تر، مجموعه‌ي داستان «ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند» را منتشر كرده است.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390 3:5 توسط بهاءالدین مرشدی |


مریضی من جوریه که همه چیو واسه خودش می­خواد

ای وای از روزی که بفهمم خاطرتو می­خوام

ای وای از روزی که بفهمم از خاطره­ام رفتی

فراموش شدی

رفتی

تو چی فکر می­کنی؟

مریضی من خودخواه­تره

یا واقعیت؟

می­دونم که از واقعیت چیزی سر در نمیاری

اما این فقط تویی که از خاطره­ام رفتی

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 16:32 توسط بهاءالدین مرشدی |


های دخترک!

خون تو رفت

و دیگر برنگشت.

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390 14:56 توسط بهاءالدین مرشدی |


هی از اون روزا که می­گذشتی و حافظ سر کوچه می­خوند

می­خوند که هی

دربدر کوچه­های شهرم

شهرم

روز و شبم تاریک و سرده

به کنج

به کنج

به کنج

حالا هق هق منه که می­پیچه تو کوچه.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 11:27 توسط بهاءالدین مرشدی |


باد می گه: هووو تو که از باد چیزی نمی دونی!
می گم: چرا همه چی می دونم.
باد می گه: باد مگه وامیسته که تو یه حرفی بزنی؟
و بعدشه که می ره و حرفای منه که تو باد گم می شه

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 1:10 توسط بهاءالدین مرشدی


تا می­ یام بگم خاطرتو می­ خوام

یه چیز می­ چسبه گلومو و تو رد می­­ شی از کنارم

و من می­ مونم و تو و تو و تو که هوار شده تو دلم

و یه مشت که می­ خوره به دیوار مدرسه

نمی­ شه خودت بفهمی دختر

نمی­ شه از تو چشام بخونی دختر

نمی­ شه مکتب نرفته

می­ نویسم

می­ نویسم رو دیوار که هی خانوم که هر روز می­ گذری از کوچه­ ی ما

بر حذر باش

سرم می­ شکند

دستم بشکند که نوشتم رو دیوار

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390 9:56 توسط بهاءالدین مرشدی |


می­گویم:
آخرِ این جمله یک واژه است
یک واژه که تصویر عشق است
که از دست رفت
از دست شد
و هرگزا
هرگز که باز نیامد
تمام قد در آینه خرد می­شود تصویرش
فرو می­ریزد
من اندوهبار تکه­های شکسته که در دستم خون می­شود

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 17:37 توسط بهاءالدین مرشدی |


ته خط که می رسه هوار می کنه
خودشو می زنه به در و دیوار
عین یه خودکشیه
که دیگه راه پس و پیش نداره
کافیه همین طور ادامه بده تا دنیا هوار شه رو سرش
چه لذتی داره هوار کشیدنای ته خطی
هوی انقلاب هزارتومن
هوی آزادی هزار تومن

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 16:23 توسط بهاءالدین مرشدی |


از همون طرفی که اومدی برگرد
اینو مدام بهت می گن
کافیه یه کم عقب بشینی
هیچ بعبد نیست محوت کنن
کیا؟
همونایی که دنیا رو گرفتن تو مشتشون و مدام شعار می دن:
«عقب گرد»
«عقب گرد»
ولی این اصلا دنیای خوبی نیست
به خدا نیست
گفتم خدا؟
هی...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390 13:23 توسط بهاءالدین مرشدی |


همین روزاست که یه اتفاقی بیفته
که بگن اوی چرا داری برعکس می ری
سرتو انداختی پایین
به خیال ندیده شدن
اینا همه اش حرفای مفته که می زنن
فردا روز دیگری
که چه
که یعنی می آید
بالاخره
از کجا
چرا نمی شه فحش داد؟
خودتو آماده کن تا فحش خورت ته نکشیده.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 7:35 توسط بهاءالدین مرشدی |


درست از تو
از تو
متنفر هستم
و این تنفر را پنهان نمی کنم
بهتر بود با من قرار نمی گذاشتی
و مرا روی دیوار جا نمی گذاشتی
اینایی که دارم می گم از سر شوخی نیست
خیلی تلاش کردم که اسبا رو واسه حمله آماده کنم
ولی کو اسب
کو حمله
کو آدم
کو من
عجیبه که این روزا حرفام اصلا فهمیده نمی شه
باور کن که خیلی دلم می خواد خواب دیده باشم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390 13:43 توسط بهاءالدین مرشدی |


به باران نگاه می­کنی

نمی­دانم چقدر اولین باران برایت قشنگ است

این پنجمین شب است که بیدار مانده­ام

بسوخت حافظ و

بسوخت حافظ و...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390 11:6 توسط بهاءالدین مرشدی |


منبع: ایسنا

بهاءالدين مرشدي كه مجموعه‌ي داستان «رؤياي اين پاريسي ديوانه» را به زودي منتشر مي‌كند، از نگارش اولين رمانش خبر داد.

به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مرشدي با اشاره به نگارش اولين رمان خود، گفت: اين رمان كه «زمان پدر» نام دارد، ماجراي زندگي خود من و پدرم است كه به ماجراي زندگي او تا زمان فوتش مي‌پردازد. اين رمان تا اندازه‌ي زيادي واقع‌گرايانه است.

اين نويسنده در ادامه با اشاره به مجموعه‌ي داستان در دست چاپ خود گفت: مجموعه‌ي داستان «رؤياي اين پاريسي ديوانه» مجوز نشر گرفته است و به زودي از سوي نشر افكار منتشر مي‌شود.

او همچنين با اشاره به داستان بلند «مرا زمين فرض كن» گفت: ‌اين داستان بلند كه براي دريافت مجوز ارائه شده بود، غيرقابل چاپ اعلام شد.

مرشدي در ادامه به دو كار آماده‌ي انتشار خود اشاره و عنوان كرد: مجموعه‌ي داستان «مراثي يك روايت ساده» شامل داستان‌هايي به هم پيوسته مي‌شود كه پيوستگي آن‌ها بر روي شخصيتي به نام ماريتاست. اين شخصيت مورد ظلم قرار مي‌گيرد كه در آخر كشته مي‌شود و در واقع، محوريت اين داستان‌ها روي زنان است.

او همچنين با اشاره به نگارش داستان بلند «خرشيفتگي» گفت: اين داستان اقتباسي از رمان «دن كيشوت» است كه چهار شخصيت دن كيشوت، اسب دن كيشوت، سانچو و خر سانچو در داستان من آمده است. در اين داستان ماجرايي فانتزي، كمدي و طنز اتفاق مي‌افتد. يك نمايشنامه را نيز بر اساس آن نوشته‌ام كه اكنون هم نمايشنامه و هم داستان بلند آماده است كه براي چاپ آن‌ها منتظر چاپ آثار پيشينم هستم.

بهاء‌الدين مرشدي زاده‌ي سال 1359 دانش‌آموخته‌ي كارشناسي ارشد ادبيات نمايشي است و تا كنون مجموعه‌ي داستان «ماهي كه توت‌فرنگي‌ها سرخ مي‌شوند» را منتشر كرده است.

+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 12:27 توسط بهاءالدین مرشدی |


ما همیشه روزهای خوشی داشتیم
روزهایی که در آن پرواز می­کردیم
می­رفتیم توی بالای بالاترها
حالا بالت را باز کن و پرواز کن.
مادر گفت:
خون به دلم می­کنی وقتی آن بالا هستی.
مادر همیشه نگران است
نگران پریدن­های من
وقتی که باران می­آید و هوا خیس است آن بالا خیلی خوش­حال هستم
می­خندم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 13:52 توسط بهاءالدین مرشدی |


کلاغ
اما
واژه ی غمگینی است
که از حفظ می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 4:4 توسط بهاءالدین مرشدی |


گور پدر اذهان عمومی!
اعلام جنگ کن سانچو!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 4:33 توسط بهاءالدین مرشدی |


جنگ ها
هیچ وقت تمام نمی شوند.
من
خودم
پر از مرده های جورواجورم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 4:27 توسط بهاءالدین مرشدی |


شايد
چشم بود
صدايي بود كه توي هوا پرت مي شد
و من در باد گم
چشم هايم را بستم و بعد صدا بود كه در هوا بود
گم
و من هنوز به دورها نگاه مي كردم
بي چشم
بي صدا
بي اشك
فقط لبخند بود
لبخندي كه دوست نمي داشتم
و بعد خودم را به هوا پرتاب كردم.
در هوا
در باد
گم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389 1:43 توسط بهاءالدین مرشدی |


من با تو آشتی نداشتم

میان ما هرچه بود

جنگ بود.
سرت را محکم به دیوار لبه­ ی باغچه کوبیدم

که باران گرفت

و مرا خیس کرد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389 14:21 توسط بهاءالدین مرشدی |


  X

اول ماهي بود كه توت فرنگي ها سرخ مي شن
يه بچه ي تخس و عوضي به دنيا اومد. هميشه از اين اتفاق ها رخ مي ده. يه بچه ي تخس و عوضي كجا جاشه؟ كي مي دونه؟ شايد اولين جا كه به ذهنت بياد خيابون هاي كثيفه كه داره ... هي ... داره از يه ماشين چيز مي دزده. اين تازه اول ماهيه كه توت فرنگي ها سرخ مي شن


صفحه نخست
پروفایل
پست الکترونیک


 رویای این پاریسی دیوانه دومین مجموعه داستان بهاءالدین مرشدی نشر افكار  ماهی که توت فرنگی ها سرخمی شوند مجموعه داستان بهاءالدین مرشدی نشر چشمه

 چاپ دوم توفانی پنهان شده در نسیم گزیده ی شعرهای شمس لنگرودی با انتخاب بهاء الدین مرشدی

 پیوندهای روزانه

«روياي این پاريسي ديوانه» منتشر شد سنگي آن طرف دنيا در نگاهي به كتاب شورش، زندگي و مبارزات كريم پور شيرازي پژوهش و گردآوري محمد رضا آل ابراهيم (وب سایت استهبان) شهاب مقربين: كارگاه شعر محل شناخت نظريه‌ي ادبي است؛ نه پرورش شاعر (ایسنا) تخیل بی پایان خاطرات نگاهی به دو کتاب اخیر احمد رضا احمدی (شهرگان) داستان دست ها قاسم کشکولی (ماندگار) داستان درفصل پاییز محبوبه میرقدیری (ماندگار) ویژه نامه اعتماد پنج شنبه، 25 مرداد 1386 شعری از شهاب مقربین (وازنا)
آرشیو پیوندهای روزانه


پیوندها

رویای این پاریسی دیوانه
بهاء الدین مرشدی
علیرضا احرامی
نان و نمک آزادی بانو
( محمد شمس لنگرودی )
صداي شعرهاي شمس لنگرودي
محسن فرجی
میثم غفوریان صدیق
رضا مهدوری هزاوه
پیام عزیزی
اولدوز طوفانی
ربابه صدر اشکوری
محبوبه آب برین
فرنوش حبیب نژاد
مهسا امرآبادی
بابک آب برین
مرضیه احرامی
لیلا خوانساری
یوسف نیک فام
مهری مهرمنش
نادر ساعی ور
امید بلاغتی
ویستا
مهدی جمشیدیان
محرم براتی
یاسر توکلیان
مهدی جهانی
محسن فرجي
علی محمد مسیحا
یاسین نمکچیان
مزدک پنجه ای
حافظ موسوی
شهاب مقربین
خاطرات آیدا
متین محمدی
هرمز علی پور
سارا محمدی اردهالی
حامد رحمتی
سینا کمال آبادی
محسن بوالحسنی
سیما بازیار
ابراهيم محبي
سيمين اشتری نژاد
علیرضا قدمیاری
صفدر دوام
استهبان
هنر استهبان
بهنام نکویی
فروغ سجادی
علی هنرور
عقیل علیشاهی
مهرداد مرتضوی
سحر
حامد شادمانی
مهدی ابراهیمی
علی رضا فرزانه
پریوش پویان فر
مهتاب شریفی
ابوذر کریمی
میثم عبدی
مهدی افشارنیک
سارا سرایی
سجاد حسيني
طاهره قصدی
مصطفي دهقان
اسطبل (داریوش معمار)
مسعود دوام


آرشیو موضوعی

این حرف ها
  مديريت يخچال
  عمران صلاحي
  شمس لنگرودي
  عنايت سميعي
  جمال میرصادقی
  نشاني
  چک چکو
  خوش حالی
  مادربزرگ
  خواب های خوب
  چشم های من
  برای محبوبه
  آزادی بانو
  ما دو نفر
  پتروشکای پیر
  چه شب هایی
  چادر گلدار مرضیه
  هی... بگذار فحش ندهم
  باران های سیل شده
  آه کورت عزیز
  به عقب برگردیم
  کورت چرا مردی
  چشم انتظاری
  فرشته ی کوچولوی مرگ
  مرحوم مرشدی
  ممنوعیت مشروب
  خواب
  آفتاب لب بام
  با این افق تیره
  لعنت بر کسی که
  من و نجف
  هر دم از این باغ
  تنها صداست
  تهران
  روز سگی
  بدون شرح
  کمی با تاخیر
  مرثیه برای کورت
  کورت جمهور
  قمری 2
  رقصی برای آزاده
  شبیه تو
  تاریخ اعزام
  دیوانه
  گوگوری مگوری خربزه
  پرواز می کنم
  پدرسگ ها
  مرثیه
  تشویش
  لولو سر خرمن
  ترتیب باباها
  ماریتا
  هنوزم فحش بلدی؟
  خیرات
  کنسرو جون
  دل ضعفه
  پرزیدنت
  ماتحت تأثیر
  مرثیه برای گناهکاران
  پل
  در باد
  در دفاع از زنان
  عید علاف ها
  آسه برو آسه برو
  استکبار
  آزادی
  شبا که غصه داری!
  منو می گی شاکی
  طرح یک حادثه
  خشونت
  سبزها
  آی خدا جون بگم؟
 


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


 

Free counter and web stats