|
روزی بود و روزگاری
آن روزها به قول رفیق مان وقتی بچه بودم من و خاله مرضیه ام که آن روزها خاله فاطی بود گم شدیم. ما توی روزهای بچگی گم شدیم و پیدا نشدیم. همان جا چادر مرضیه را پهن کردیم و نشستیم و سال ها است همان جا نشسته ایم. هنوز جایی که گم شده بودیم هست. تمب خورشیدی. هنوز هم همان طور عین بیابان است. چه قدر خانم صدیقه ( مادربزرگ مادرم ) دنبال مان گشته بود. چه قدر آن روزها من روی پای صدیقه خانم چای می خوردم. چه قدر آن روزها... هی... چادر مرضیه گل های قهوه ای داشت.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 21:31 توسط بهاءالدین مرشدی
|
|